تبليغاتX
ساده باشیم ...

ساده باشیم ...

به یاد سهراب سپهری ...

 

کفش هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
...
باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازۀ یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه میخواند
...
باید امشب چمدانی را
که به اندازۀ پیراهن تنهائی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد سهراب!ا
کفش هایم کو؟

اما
....
مرگ پایان کبوتر نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:42  توسط داود   | 

پندنامه آبراهام لینکلن به پسرش...

 

 به پسرم درس بدهید،او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 21:23  توسط داود   | 

گره گشا...

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور خورشید جوی بو که بر آید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر رهروی که در گذر آید

صالح و طالح مطاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به در آید

غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 21:13  توسط داود   | 

بهار آمد ...

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام یگانه هستی بخش، آن جاودانه ازلی و ابدی که حیات را در تن خاک زمستان زده دمید و شکوفه  عشق بر آن رویانید . به نام او آغاز می کنیم سالی دیگر را در طلب حالی دیگر برتر از آنچه در آن به سر بردیم. به نیکی می توان از طبیعت آموخت سر "شدن" و نماندن را و اینک مجالی برای پویایی مهیا شده تا از ردای گذشته به درآییم و پر تکاپو با تکیه بر توانمندیها و استمداد از آن قادر لایزال، اهتمام خویش بر تحقق آن چیزی نهیم که شایسته سرشت الهی ماست . پس سر بندگی بر آستان رفیعش می ساییم و خاضعانه حالی نو و روزگاری نو را از او می طلبیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:9  توسط داود   | 

جمال محمد(ص) ...

 

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)

 سرو نباشد به اعتدال محمد(ص)

قدر فلک را کمال و منزلتي نيست

در نظر قدر با کمال محمد (ص)

وعده ديدار هر کسي به قيامت

ليله اسري‌  شب وصال محمد (ص)

آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي

آمده مجموع در ظلال محمد (ص)

عرصه گيتي مجال همّت او نيست

روز قيامت نگر مجال محمد(ص)

و آن همه پيرايه بسته جنّت فردوس

بو که  قبولش کند بلال محمد (ص)

همچو زمين خواهد آسمان که بيفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص)

شمس و قمر در زمين حشر نتابد

نور نتابد مگر جمال محمد (ص)

شايد اگر آفتاب و ماه نتابد 

پيش دوا بروي چون هلال محمد (ص)

چشم مرا تا به خواب ديد جمالش

خواب نمي‌گيرد از خيال محمد (ص)

سعدي اگر عاشقي کني و جواني

عشق محمد (ص) بس است و آل محمد(ص)

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 18:38  توسط داود   | 

الهی...

 

الهی ، اگرچه نور در عبادت است اما کار به عنایت است

آنچه دوختی درپوشیدیم،هیچ از ما نیامد از آنچه درکوشیدیم

آنچه روا می داری، می دار و این برداشته ی خو را فرو مگذار

الهی ، دلها نور جمال جهانتابت را جویایند و زبانها ذکر حضرتت را گویایند

نظر دریغ مدار الهی، نظر دریغ مدار ...

                                                                                   مناجات نامه

                                                                             خواجه عبداله انصاری

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 14:42  توسط داود   | 

زمستون...

 

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه تلخه مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهونه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو

نشستم زیر بارون زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره،زمستونا برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی

چه سخته چه سخته بشینم

بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 20:11  توسط داود   | 

دریاب...

 

ای علی موسی الرضا(ع) ، ای پاکمرد یثربی، در طوس خوابیده

من تو را بیدار می دانم.

زنده تر، روشن تر از خورشید عالمتاب

از فروغ و فر شور و زندگی سرشار می دانم

گرچه پندارند دیری هست، همچون قطره ها در خاک

رفته ای در ژرفنای خواب

لیکن ای پاکیزه باران بهشت، ای روح عرش، ای روشنای آب

من تو را بیدار، ابری، پاک و رحمت بار می دانم

ای (چو بختم) خفته در آن تنگنای زادگاهم طوس

-در کنار دون تبهکاری که شیر پیر پاک آیین، پدرت،

آن روح رحمان را به زندان کشت-

من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طره زرتار می دانم

من تو را بی هیچ تردیدی(که دل ها را کند تاریک)

زنده تر، تابنده تر از هرچه خورشید است در هر کهکشانی ، دور یا

نزدیک

خواه پیدا، خواه پوشیده

در نهان تر پرده اسرار می دانم

با هزاری و دو صد، بل بیشتر، عمرت

ای جوانی و جوان جاودان، ای پور پاینده، مهربان خورشید تابنده،

این غمین دوستدارت،

دور از تو دلگیرت

با تو دارد حاجتی، دردی که بی شک از تو پنهان نیست.

وز تو جوید(در نمانی) را ه و درمانی

جاودان جان جهان، خورشید عالمتاب

این غمین غریبت را، دلش تاریک تر از خاک

یا علی موسی الرضا ، در یاب

چون پدرت این خسته دل زندانی دردی روان کش را

یا علی موسی الرضا دریاب،درمان بخش

یا علی موسی الرضا در یاب

                                                                                             مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 19:37  توسط داود   | 

یک لحظه مادر داشتن...

تاج از فرق فلک برداشتن، جاودان آن تاج بر سر داشتن،

در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن،

صبح از بام جهان چون آفتاب، روی گیتی را منور داشتن،

شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک ، بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت جاه سلیمان یافتن،شوکت و فر سکندر داشتن،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،ملک هستی را مسخر داشتن،

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است: لذت یک لحظه مادر داشتن...

                                                                                                    فریدون مشیری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 18:22  توسط داود   | 

نامه ای از ویکتور هوگو...

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ، 
 و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

                                                                                     ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 16:5  توسط داود   | 

دو رباعی از خیام

 

چون حاصل آدمی در این شورستان       جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت        وآسوده کسی که خود نیامد به جهان

 -----                                                       -----                                                      -----

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود       نی نام زما ونی نشان خواهد بود

   زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل           زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 21:26  توسط داود   | 

ساده باشیم ...

ساده باشیم

ساده باشیم ،چه در باجه یک بانک،چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .

کار ما شاید این است

که در افسوت گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست بر جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادرک فضا،رنگ،صدا،پنجره نم گل بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

 

 ما انسان ها بیشتر و بیشتر به طبیعت به سادگی به عشق نیازمندیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 2:45  توسط داود   |